جهت ياب جهت جهت يابی جهت های جغرافيايی
رانندگان محترم! ـ ای پفيوز های بلند مرتبه ـ
لطفا بين خطوط رانندگی کنيد.
بين خطوط
لطفا!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آخرين خبر: يه چيزای سفيدی دارن از آسمون ميان پايين!!!! خوشحالم!
آوانگارديسم افراطی!!!
شايد بزرگترين کار زندگيم اين بوده باشه که سر کلاس نظام جمع به جای ۲ داد زده باشم ۷!!! و بعد هم خودم رو برای اين که آدم ساختار شکنی هستم تشويق کرده باشم!!
خسته شدم از بس به مسائل بنيادين بشر فکر کردم!
آوازای غمناک داشتن
چيز وحشتناکيه!
آوازای غمناک داشتن چيز وحشتناکيه...
واسه همينه که هميشه نيشمو وا می کنو می خندم.
لنگستون هيوز و خودم.
عشق در ساعت شش و بيست و دو دقيقه
همه گويند که تو عاشق اويی.
ـ گرچه دانم همه کس عاشق اويند ـ
ليک می ترسم٬ يا رب!
نکند راست بگويند؟!
اخوان
پريشب حساب می کردم. تا به حال ۹ بار عاشق شدم. اولين بار در نه سالگی و تو ی خونه ی مادربزرگم. و آخرين بار امسال تابستون توی اتوبوس!!! دارم درباره ی معشوق هام می نويسم. توی عشق شماره ی ۳ گير کردم. يه جورايی به بقيه می چربه! هيچ وقت نمی تونم فراموشش کنم!!!( بابا عشق! )
زمانی به چيزی معتقد بودم به اسم عشق متعالی!!! يا تعلی يافته( فردا امتحان عربی دارم!) اما همچين اعتقادی رو الان ندارم. نمی گم اصلا اما... احساس می کنم چيزی ساده تر از عشق وجود نداره. و زيبايی عشق هم به همينه!( حالم به هم خورد!!).
من شايد توی خيلی چيزا دنباله ی خيليا رو توی همون چيزا بگيرم٬ اما بعضی چيزا هست که خود خود خودم به اونا رسيدم. يکيش عشقه! ( دوميش هم حتما آنارشيسمه!! از کجا فهميدی شيطون؟!) هيچ رقمه حاضر نيستم از چيزايی که به اين شکل بهشون رسيدم کوتاه بيام!! حتی بعضی وقتا حاضر نيستم و حتی نمی تونم توضيحی دربارشون به هيچ کس بدم!!
پ.ن: شنبه با ريحانه رفتيم خواستگاری عشق شماره ی ۵!!!!! با دسته گل و همه ی لوازم جانبی!! پيداش نکرديم لعنتی رو!!
اولين معشوقم دندان های زردی دارد. اولين معشوقم يک گرگ است!
بوبن/ ديوانه بازی
۲۱ آذر - طلوع بامداد

سلاخی می گريست
به قناری کوچکی دل باخته بود...
شماره ی نود وسه
نوميدی مطلق کماکان ادامه داره...
- هی! آقا! داری ماهی می گيری؟!
- نه! دارم ماهی می گيرم!
- آها!! فکر کردم داری ماهی می گيری!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ئی ئی کمينز
amawe darek dar bbrm
kas nia barm pe bgre?
سه شنبه فرزاد بهم گفت:« چه زندگی مسخره ای داری!»
مظهر چيز سالاری!
- سلام پسرم!
- سلام آقای صفرعلی. حال شما؟
- خوبی پسرم؟! ماشاالله! داری ميری راهپيمايي؟
- نخير! دارم ميرم نون بگيرم!
او کپ می نمايد!
- راهپيمايی...
مياد يه چيزی بگه تو مايه های «راهپيمايی مـــــــــــــــــــظهر مردم سالاريست!!!! اگر درست انجام شود!» ولی ميبينه هيچ ربطی نداره!!
- آ... خوب بيا حتما از او ور رسيدی!!!
- خوب... فعلا با اجازه!
- خداحافظ پسرم!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
*همه ی پسرم ها رو psarem!!! بخونيد!!
